بیچاره عروسک که نه دل دارد نه زبان حرف هایش می ماند آن وسط ، جایی نزدیک گلو پل عابر پیاده! بس کن. یکی از همین روزها یک استکان چای داغ و پررنگ روی میز است و انواع عجیب است دیدن اینکه آرام آرام قلبت می رود... و عجیب تر آنکه ازاین رفتن غمگین نیستی!
هر روز و هر روز اینقدر دردناک نباش.
محض رضای خدا یک بار هم که شده حواسم را پرت کن.
تکه حرف های نگفته ام را از گوشه و کنار اتاقم جمع می کنم و
می ریزم توی بقچه ای و
می بندم سر چوبی و
می روم آنجایی که باید...
شکلات و شیرینی ولی...
شکلات ها را می برم و قندان را می آورم.
حالا این چای خوردن دارد!
دست هایت
نگاهت و ...
و شاید روزی تمام وجودت.
| Design By : Night Skin |

